شنبه, 25 آذر, 1396  
به zaghanvs.ir خوش آمديد
  پورتال احسان , انسانیت , نیکوکاری [8]
  پورتال فروشگاهی زاغانوس [469]
 CD و DVD آموزشی
 لباس و پوشاک مردانه
 عینک آفتابی , طبی
 لوازم منزل
 لوازم آرایشی و بهداشتی
 کلاهای دیجیتال و لوازم جانبی
 محصولات کاربردی و جانبی
 سایر لوازم شخصی
 لوازم ورزشی و هواداری
 کیف ، کفش و کمربند
 لوازم کودک , اسباب بازی
 زیورآلات
 ساعت مچی شیک و مدرن
 لوازم جانبی خودرو
 دکوراسیون و تزئینات
 لباس و پوشاک زنانه
 لوازم آشپزخانه
  پورتال علمی , آموزشی , دانستنی ها [341]
 مد و اکسسوری
 کودک و تربیت , آموزش
 تاریخی , مذهبی
 دکوراسیون و چیدمان منزل
 نامزدی , عقد , بعد ازدواج
 سایر مطالب مفید
 انرژی مثبت و راهکار زندگی
  ماساژ ، ورزش ، فیتنس
 اشتغال و کارآفرینی
 دانستنی ها و عجایب
 تکنولوژی دیجیتال
 دانستنی های جنسی , زناشویی
 معرفی و دانلود کتاب
 خانه داری , هنر در خانه
 گردشگری و توریسم
 آرایش و زیبایی
 سرگرمی و داستان
 بارداری و زایمان
 آشپزی و شیرینی پزی
 طب ، سلامتی ، تغذیه
 هنر و رسانه
پشتیبانی آنلاین
کل بازديد ها : 220151
تعداد محصولات : 851
باسلام . به پورتال علمی , آموزشی , تجاری زاغانوس خوش آمدید.
پشتیبانی و مشاوره : 09372225967
داستان کوتاه گله و پشم نذری امام زاده Short stories cattle and wool

روزی چوپانی گله اش را به صحرا برد و بعد مدتی طوفانی شدید شروعبه وزیدن کرد و چوپان .............
قيمت : 0 تومان | موضوع : سرگرمی و داستان

روزی چوپانی گله اش را به صحرا برد و به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی شروع شد، خواست پایین بیاید، ترسید!
باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند، به دعا برخاست...


از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت. گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی، نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم، قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم. وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم غلط زیادی که جریمه ندارد.  

داستان کوتاه , چه پشمی چه کشکی , حکایت گله و پشم , داستان حکمت آموز , داستان طنز , امام زاده , داستانگله و پشم نذری امام زاده 

قيمت : 0 تومان
موضوع : سرگرمی و داستان
کد محصول: 33 | تعداد نمایش: 168 | تاریخ ثبت: شنبه, 5 فروردین, 1396



داستان طنز همسر ناشنوا Comic story of a deaf wife

تصاویر و علائم توالت در کشور های مختلف Toilet signs in countries

داستان کوتاه هزار بوسه تقدیم پدر Short story A Thousand Kisses dedicated father

تصاویر زیبا و جذاب هفته آخر فروردین 96 - Beautiful and charming Persian date Farvardin 96

تصاویر دیدنی و جذاب هفته اول اردیبهشت 96 The first week of spectacular images Persian date Ordibehesht 96

داستان کوتاه دانش آموز زیبا سیرت Beautiful student short story character


قدرت اين سايت در استفاده از فروشگاه ساز ميکس ايران است.